یادها

یادها

 

در دل از دامان کابل مانده شیرین یادها

در غریبی می شوند این یادها فریادها

می شود رشک بهشت اردیبهشت این شهر لیک

کو دیار عشقها و شعرها ویادها

نز هری آزادگی آموختند این سروها

نی ز کابل تازگی دیدند این شمشادها

یاد ایّام جوانی، یاد شیرین شهر من

کوهسار بیستونها، میهن فرهادها

یاد صحرایی که می گشتند سرخوش آهوان

ایمن از اندیشۀ غارتگر صیّادها

گویم ای باد بهاران زان چمن بویی بیار

تیره بختی بین که چون دل بسته ام بر بادها

ما اسیرانِ رها از فرّ و فرهنگ خودیم

در قفس ما را به یاد آرید ای آزادها

بردل و برجان خود بیداد کردیم ای دریغ

چند گویی رفت برما زین و آن بیدادها



اتاوا – دوم ژوئن 2013

آصف فکرت

 

 

/ 0 نظر / 24 بازدید