|
Asef Fekrat - آصـــف فــکرت (سروده های تازه) |
|
چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠ شهر عشق گفتا که شهر عشق را یک روز ویران می کنم گفتم که در ویرانه اش صد گنج پنهان می کنم گفتا که یک شب سنگها بر چلچراغت می زنم گفتم که فریا د از غمت در این شبستان می کنم گفتا که در ژرفای شـــب فریادهــــا گم می شود گفتم ز اشکم شهـــر را خورشــــیدباران می کنم گفتا کمــند زلـــــف را بر گــِـرد دل می افکـــنم گفتم همه دل می شوم آن را پریشـــــــان می کنم گفتا صف مــــژگان من دارند قصـــــــــد جان تو گفتم گرم صــد جــان بود هم نــذر مژگان می کنم گفتا گدازم جان تو بایک نگه، گفتـــــم چه خوش! آیینه ات خواهم شـــدن، گیتی چراغــــان می کنم گفتا که می گریانمت می ســازمت خونین جـــگر گفتم که می خـــــندانمت طرح نمکدان می کنم گفتا که در هجران چرا از وصل می گویی سخن گفتم غمت را این چنین بر خویش آســان می کنم گفتا تو فکرت کیســــــتی تا این کنی یــا آن کنی عاشـــق کجا گوید که من این می کنم آن می کنــم 28 نوامبر - فضای اتلانتیک آصف فکرت چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠ طبع جوان گفتـم غم عشـــق تو را از خلق پنهـان می کنم گفت ارنهانکاری کنی زودت پشـــیمان می کنم گفتم که دارم هرشبی اشک روان تا صبـــحدم گفتا شـــبت را اینچنین خورشـیدباران می کنم گفتــم چه تدبیــــری کنــم تا از مــلامت وارهم تدبیـــرها را گفــت با تقــدیـــر ویران می کنم گفتــم نگاه گــــرم تو برد از دلم افســـــردگی گفت از نگاه دیگرش مهــر فروزان می کنم گفتـم به دل آید گران چون بینمت با دیــگران گفتا متــاع حســـن را گهـــگاه ارزان می کنم گفتم به هرجا بگذری خیزد فغــان از مردوزن گفت آتشـم من، آتشم، قصد نیســــتان می کنم گفتم به لبخندی دل از غربی و شرقی برده ای گفتا فرنگســــتان تان را کابلســـــتان می کنم گفتم که قوت جان من، گغتا شــکرخندیت بس گفتم که مهمان می شوم، گفتا که مهمان می کنم بر دفتر تحقیق من شد ســـــــایه افگن گیسویش یعنی که مجموع تورا اینسان پریشان می کنم گفتم چرا پیرانه سر (فکرت) جوان طبعی کند گفتا که خاک خشک را من آب حیوان می کنم 28 نوامبر – فضای اتلانتیک آصف فکرت
دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠ . قصّه و غصّه گلگون میـــی کزآن بر روی نکو رســــــید بی ساغرم نصــــــیب شد و بی سبو رســید عمری به جست وجوی وی از خویش گم شدم چون ناامید گشــــتم، بی جست و جو رســـــید گفتم جگــــر به تیر فـــــراق تـو چاک شـــــد مــژگان فــراز کرد که وقــت رفو رسیـــــــد گفــتم که خشکــــسال صبوری مرا بسـوخت گفت آب رفتــــه باز هم اینـــک به جو رسید خندان نشست و دست به گیسو همی کشـــید یعـــــنی که آرزوی دلت مو به مو رســــــید این ســــر که خواستم فکنـم پیش پای دوست بخت بلنــــد بین که به زانـــوی او رســــــید من تــــرک آرزو نکنـــــــم، کز تبـــــــسّمی زان کنج لب، دلم به هـــــزار آرزو رســـید پیــــــرانه ســــــــر گناه ز اندازه درگذشت ســــــاقی عنایتی که دم شست و شو رسـید فکرت چه شد که قصّۀ شـــادی سروده ای؟ اکنـون که آب غُـــصّه ترا تا گلـو رســـــید اتاوا- اول نوامبر 2011 آصف فکرت .........
یاد و فریاد گرچه با نامهــــــربانی می کنی یـادم هنــــــــوز اینکه یـادم می کنی، ای مهربان، شــــــادم هنـوز نامه ام را پیش یاران نغز و شیــــرین خوانده ای کاش می گفتی، دراین فن هستی اســــــتادم هنوز پرتـــــو مهـــــــر تو بر ویرانۀ شـــــعرم فتــــــاد سبز و شورانگیـــز و شـــــادیبخش و آبادم هنوز یــــاد ایّامی که می خوانــــــدی به نامی هردمـــم گاه وامق، گاه مجنـــــــــون، گاه فرهـــــادم هنوز گاه شهــــرت، گاه رســــــوایی، گهی درمانــــدگی می رســـد عشـــقت به هر رنگی به فریــادم هنوز گر به ســــر بینی مرا، در زیر بـــرف دَی مهــــم ور به دل بینــــی مرا، گرمــــــای مـُــــردادم هنوز بی نیـــــازم، تا که محتـــــــاج ســـــــر کوی تو ام بســــــتۀ آن ســــروِ موزونــــــم، گر آزادم هــنوز همچو فکرت خوش نشـــــین غربت آبــــــاد فرنگ در هوای شــــــهر ِ انصـــاری و بهـــــــزادم هنوز شهر اتاوا – ششم جون 2011 آصف فکرت
دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ * نکته های شیرین گذشــته را ببر از یاد و زانچه هســت بگو ز هوشـــــیاری آن چشــمکان مســت بگو ز عمر رفته کزان دست شـُسته ایم مپرس ازاین دو لحظه که در صحبت توهست بگو دل شکســـــتۀ مارا ســــر شــــکایت نیست ز سنگ خویش که هرجا زدی شکست بگو ز آه ســرد که برخاســــت از دلم گفــــــتی ازآن نگه که چو جان بر دلم نشــــست بگو ازآن نگـاه که با دلــــــبـــری و شــــــیرینی گشــــود در به رخم گاه و گاه بســــــت بگو ز خود بگوی که دامن کشــــــیدی و از من که برنداشتـــم از دامـــــن تو دســـــت بگو بگو که تشنۀ آن نکتـــــه های شـــــــیرینم دمی چو صــحبت یاران غنیمت است بگو 8 می 2011- شهر اتاوا آصف فکرت
جمعه ٢٠ اسفند ۱۳۸٩ به یاد استاد ایرج افشار به یاد استاد ایرج افشار
چرا ز قافلۀ همـــــــــدلان جـــدا برویــــــم نمانده یک دل درد آشــــــــــــنا، بیا برویـــم چو سرو خاک نشین گشت و لاله خونین دل بیا کزین چمن ای دوست چون صــبا برویم همه ســرای نشـــــینان آشـــــــنا رفتـــــــــند رسـیده وقت که ما نیز ازین ســـــرا برویــم زمــانه با مــــا، مـــا بـا زمــــانه، بیـــــگانه ببـــــــند بـــار که دنبـــــال آشنــــا برویـــــم بخوان ز موی ســـــپیدت که گنـدمت شد آرد گذشــــت نوبت و بهتــــر کز آســــــیا برویم ز هـرکه نام بری بشـــنوی«روانش شــــاد» به دلخوشـــــــی برِ یاران دگر کجـــــا برویم ببـین کِی مانـــده، دریـن کوی، از وفـــاداران بیـــــا کـــه در پی یـــاران با وفـــــا بــــرویم دلا چنــــین که شکســــتی ز رفتن افشـــــــار مباش بســــــــــتۀ این خاکدان، بـــیا برویــــم هزار حجّت دیگـــــر برای رفتن هســـــــــت بگو بیــــــا برویــــــم و مگو چـــــــرا برویم آصف فکرت روزگاری دراز است که با استاد ایرج افشار آشنایی و به ایشان ارادت دارم. دانش آموز دبیرستان بودم که نام و نوشته هایشان برایم آشنا و دوست داشتنی بود. در سال 1353 خورشیدی ایشان را در دفتر مجلّۀ رهنمای کتاب دیدم و ساعتی نشستیم و گفتیم و شنیدیم. یادم نیست دقیقاً در چه موضوعاتی و یادم هست که ایشان بسیار بنده را مورد لطف و محبت قرار دادند. ازان به بعد چند بار دیگر در کابل و تهران دیدارها تازه شد؛ تا از خوش قسمتی به سال 1366 در کامرانیۀ تهران همسایه و همکوی شدیم ودر مدت سه سال گاه و بیگاه از مهر و نوازش ایشان برخوردار بودم. اما ارادت و دوستداری نگارنده بیشتر از آن روی است که ایشان نمادی استوار و سرفرازاز فرهنگ والای کهن ما بود. خدمات انسانی و فرهنگی استاد افشار مقامی والا و ارجمند داشته و دارد. او روزگاری دراز پیام فرهنگ و زبان و ادب فارسی را به جهان و پیام جهان فرهنگ را به فارسی زبانان می رسانید. احساس تأثّر نگارنده در چند بیتی که در بالا یاد شد، بیانگر باور ژرف او به مقام والای استاد روانشاد ایرج افشار است. شهر اتاوا- 11 مارچ 2011 آصف فکرت پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٩ * یاد آشنا
جان سوی تو پرواز می کند دل شــکایت آغــــاز می کند واژه برلبــــــم داغ می شود یـــاد محــــرم راز می کــند چشم مهربانت به گوش جان قصّــــه ها به ایجـاز می کند تا چه ســــاغری آن نگاه را خان ومان برانـــداز می کند جان تازه می یابــــم از لبـت این عقیـــق اعجـــاز می کند با تبسّــمی هســـــتی آفـــرین عشق را ســـــرافراز می کند دل اسیرگیسوی توست، لیک فکر صیـد شـــــهباز می کند وه که مطرب امشب بیاددوست خوش سرودها ســـاز می کند پنجه ها چو بر تــــار می برد عقده های دل باز می کــــــند گاه راه عشّــــــاق می زنـــــد گاه طرح شهنــــــــاز می کند مرغ دل سوی کابُــل وهـری عاشــــــقانه پرواز می کــــند گه سوی خجند پر همی کشد گاه یاد شـــــــــیراز می کند گوییا ازآن دور دورهــــــــا همــــزبانـــــی آواز می کند ای خـــدا، خدا! آب شد دلم یاد یــار دمســـــــاز می کند گاه زنـــدگی تلـــخ می شود گاه مرگ هم نــــاز می کند
اتاوا- 22 جولای 2010 آصف فکرت شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩
دوستی جوان پرسید: سیمین بهبهانی را می شناسید؟ پرسی ازمن ز ســیمـین، می شــناسـم، چرانه؟ از کهـــن روزگـــاران، تازگــــی حــالها نـــه پارسیّ ِ دری را، شاهبـــانوی شــــــعر است از سخـــن تاج برســـر، گوهــر کم بهـــــا نه پرسی از من که هســــــــتم آشـنا با کلامش؟ من به شعـــــر و کلامــش عاشــقم، آشـــنا نه شعـــــر پیش از الفبــــا، بود نقـــــــش دل ما بت به ما آشــــــنا بود، صورت بـــا و تـا نه بود اگر مهــــر مادر، بود اگــر نـــاز ِبی بی بیت و شعـــــر و غزل بود، ناز بی محتوا نه مــــــادران مهــــربانان! ای بســــــا لا و الاّ رفته از یادمــــان لیک، لای لای شمـــــــا نه تا لب از شیر شسـتیم، بر سر خوان نشستیم کام مان بود شیـــرین، از غــزل، از غذا نه می گرفتیـــــم نقــــشی در نبــــــرد بزرگان لیک در شعرجنگی، جنگ با اژدهــــــا، نه بس که بودیم مشـــــتاق، بر ســرود و ترانه گر بپرسی به حلوا، بودمان اشــــــتها؟ نه ! بچّه های خراســـان، زادۀ شعـــر و شورند بی غـذا می شــــکیبند، با غـــزل، با ترانه گه نشـــــــان گنه را می گرفتـــــــند از ما وان کتاب غـزل بود، قاب و بنگ و دوا نه نوجوانی و، دانی، دردهای نهـــــــــــــانی جز غزلهای شـــــیرین، درد ما را دوا نه گر شنــــــیدیم باری، بوی عشقی و یاری از بیاض غزل بود، از نســــیم صـــبا نه از هری بار بستیم، تا به کابل نشـــــستیم شهر عشق و محبّت، جای کین و دغا نه در ادبگاه کابل، همرهــــــان جوانمــــان عاشق شــعــر بودند، طــالـب مـاجــرا نه بلخی و بامیـــانی، غزنـــوی، قندهــاری مشرقی وجنوبی، صرف ازیک دوجا نه هرکه ازهرکجا بود، مهربان، با صفا بود دور مهر و وفا بود، عهد جور و جفا نه نرم وخوشروی بودند، مردمی خوی بودند گرم و دلجوی بودند، سرد و دیر آشنا نه جمع سیمین بران نیز درصف درس بودند نازنین، شـوخ، آری، سـنگدل ،بی وفا، نه منتخب شاعرانمان، چون رهیّ و خلـــیلی یا حمـــیدی، فریدون، هرکه از هرکجا نه نیز نیمــــا و نادر، نوســــرایان تردســـت یا تنی چند دیگر، بیـــش از انگشـــتها نه بردل وجانمان لیک، بود فرمان دو تن را چون فروغ وچوسیمین، هیچ فرمانروا نه بیشتر شعر سیـــمین دلنشــــین بود مــارا اینچنین بود آن روز، شاید اکنون تو را نه می تراوید آن روز عشق از حرف حرفش جبـــر نه، هندسـه نه، سیمـیـا، کیمیــا، نه مست مان داشت مرمر، چلچراغـش منوّر چند دیوان و دفتر، یک همین جـای پا نه هر جوانی ز یاران، از غزلهای ســیمــین ده غزل داشت ازبر، یک غزل نه، دوتا نه «فعل مجهول» او را، داشتم ازبر آن روز لیک دانســته بودم، فعــــل معـــلوم را؟ نه گاه بریاد شعـــرش، چشـــم ما سوی پروین تا که دست سحر چون؟ چینـــدش دانه دانه با هوای جوانی دســـــت ما ســـوی او بود دامنی داشـت پرگل، برکس افشــــاند یانه؟ گاه بیــــــدار بودیم، تا ســــتاره همی خفت تا می نور می شـــد، در رگ شــب روانه جان او پرشـکوفه، جان ما داغ حســـرت جز نــوای غزلهــــــا، جــــان ما را نوا نه گاه گفــتیـــم: یارب، کاش گردیــم یـــارش تا ببینیم: آزار، چون بود شـــــــــاعرانه؟ روزگاری چنان بود، روزگاری چنین است دور ما آنچنــان بود، گرچه دور شمــــا نه این ســر بی هنر گشت، گر درخت شکوفه باخت درعشق و درشعر، رنگ، درآسیا نه زانچه گفتم، گذشتست، حال بیش ازچهل سال آنچه باقیـــست، یاداست، عمـــرها را بقـا نه دل شکســـته ست اکنون، ای دریغا که دارد هرشکســتی صــدایی، لیک دل را صـدا نه شهر اتاوا- 14 فروردین/حمل 1389=4 اپریل 2010 آصف فکرت یادداشت: مرمر، چلچراغ و جای پا دفاتر اشعار خانم سیمین بهبهانی بود، که آن روزها، در کابل، به آنها دسترسی داشتیم و «فعل مجهول» یکی از اشعار معروف دفتر جای پا بود. در ابیات آخر این نظم اشاره به برخی از مضامین شعری ایشان است که البته اهل فن دانند و این مضامین در کابل آن روز بسیار آشنا و معروف بود. [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
دفتر اشعار DARI CLASSICS یادهاآن روزهاپرشین بلاگ خانه آرشيو پست الكترونيك Farsi-ye Harawi فارسی هروی A Glossary of the Homoglot for Kabul-Tehran واژه نامۀ همزبانان Dari calssic poems زیبا ترین اشعارKufic Script (خطّ کوفی) تاریخ هرات یاد تابش حاکم خوشنویس هرات استاد خلیلی Attar Harawi استاد عطار هروی Kushkaki یادی از صباح الدین کشککی مطالعات کودکی Sheikh Tahir شیخ طاهر قندهاری قلمرو زبان دری Sayyed A. Aziz Tabatabayi یــاد چهــارده سال دوســـتی Bukhara Magazine دهکدهء جهانی Fikri Saljuqi فکری سلجوقی هرات شناس بزرگ عشق پیچان Muhit Tabatabayi با استاد محیط در بامیان Shankar شــانـکـر Bashir Sarshar Nafiz Tawfiq Jadir Farani یاد چند دوست دانشور Samarkand یاد سمرقند ادبـــکده ادبکده2 شهرها و شعرها A book by Jawid نوروز خوش آیین جاوید Nawrooz in Herat نوروز هرات شکسته یا نشسته؟ About a verse by Hafiz With Ka'ba's Cloth from Herat to Mecca با جامۀ کعبه ازهرات تامکّه ترجمۀ موزون کهن Muslim Marry مریم مسلمان Herat four centuries ago هرات در 400 سال پیش Great Islamic Encyclopedia, Vol. 14 مجلّد 14 دائرة المعارف بزرگ اسلام Ravan Farhadi با روان فرهادی Abdul-Hai Habibi یادی از استادحبیبی Story of Rose ماجرای گل از دبیرستان تا دانشگاه دیوار کهن دارمشتات یادی از هرات نیم قرن پیش وجناب حکیم گپ و سخن نامه های ادبی پدری به فرزندش منشآت وقایع نگار منشی صاحب با مترجم حدود العالم درعهد عباسی-1 درعهد عباسی-2 مکتب خانگی با پروفسور رضا امیر علیشیر نوایی وزیربافرهنگ وامیرباتدبیر اخلاص عمل یاد ندوشن درجنیوا-ژنو عکسهایی از جنیوا یادی از توروایانا هراتیان درارومچی :حکمت درسویس آسیا مقدّمه ازپشاور تا کابل درکابل غزنی،قندهار،فراه هرات اسطورۀانگور لهجهء بلخ وسخن مولانا (کلیات شمس) لهجهء بلخ وسخن مولانا (مثنوی) تاریخ هرات کرزن وامیرعبدالرحمن |
